ღ شاهزاده ما "آرتین"ღ شاهزاده ما "آرتین"، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
ღ شاهزاده ما "رادین"ღ شاهزاده ما "رادین"، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

ღ بهونه ی قشنگ ما برای زندگی ღ

زایمان دردی شیرین... (اولین ماهگرد آرتین)

1392/2/14 16:18
699 بازدید
اشتراک گذاری

 

ساعت ۶ صبح که من به همراه بابا و مامان جون و مادر جون راهی بیمارستان شدیم کارهای پذیرش رو انجام دادیمبا بابا خداحافظی کردم بغض عجیبی داشت خفه ام میکرد دلم میخاست زودتر خداحافظی کنم تا بابایی اشکامو نبینه بنده خدا اونم خیلی هول شده بود ولی نمیتونست حسش رو بیان کنه خلاصه رفتیم بخش مادران و نوزادان لباسامو تحویل دادم و گان پوشیدم آخرین چک ها انجام شداتاقم رو تحویل گرفتم کارهای اولیه انجام شد و حدودای ساعت ۸ راهی اتاق عمل شدم کمی اضطراب داشتم و دل تو دلم نبود دلم نمیخاست از بابا جدا بشم  و از طرفی خیلی خوشحاااااااااااااال بودم که قراره یکساعت دیگه نی نی رو ببینم و از دست شکم گنده راحت بشم و یه نفس عمیقی بکشم.

تصمیمم رو گرفته بودم که بیحسی نخاعی بشم ولی از طرفی هم میترسیدم از دوتا از پرستارا پرسیدم خیلی درد داره که گفتن اصلاااااا درد نداره و هیچی متوجه نمیشی توکل کردم به خدا و رو تخت دراز کشیدم دکتر بیهوشی اومد و کارش رو شروع کرد سوزن بیحسی رو زد تو کمرم یه کوچولو تکون خوردم .. دکتر بیهوشیی گفت مایه نخاعی نیومد دوباره باید بیحسی بزنم... این دفعه ده سانت بالاتر زد وبهم گفت چندتا نفس عمیق بکشم  بعد از چند دقیقه ای ازم سوال کردن که پاهات سنگین شده گرم شده گفتم بله ولی کمی احساس کردم که هنوز بیحس نشدم و میتونم انگشتام رو تکون بدم ولی پام رو نمیتونستم بلند کنم تلاشمو میکردم تا با استفاده از چراغ هایی که رو سقف بود انعکاس تنم رو ببینم و بدونم دارن چه میکنند که نشد  پرستار اومد پرده ای کشید جلوی صورتم و کارشون رو شروع کردن.

......

 

 

 

 

 

 

ساعت ۶ صبح که من به همراه بابا و مامان جون و مادر جون راهی بیمارستان شدیم کارهای پذیرش رو انجام دادیمبا بابا خداحافظی کردم بغض عجیبی داشت خفه ام میکرد دلم میخاست زودتر خداحافظی کنم تا بابایی اشکامو نبینه بنده خدا اونم خیلی هول شده بود ولی نمیتونست حسش رو بیان کنه خلاصه رفتیم بخش مادران و نوزادان لباسامو تحویل دادم و گان پوشیدم آخرین چک ها انجام شداتاقم رو تحویل گرفتم کارهای اولیه انجام شد و حدودای ساعت ۸ راهی اتاق عمل شدم کمی اضطراب داشتم و دل تو دلم نبود دلم نمیخاست از بابا جدا بشم  و از طرفی خیلی خوشحاااااااااااااال بودم که قراره یکساعت دیگه نی نی رو ببینم و از دست شکم گنده راحت بشم و یه نفس عمیقی بکشم.

تصمیمم رو گرفته بودم که بیحسی نخاعی بشم ولی از طرفی هم میترسیدم از دوتا از پرستارا پرسیدم خیلی درد داره که گفتن اصلاااااا درد نداره و هیچی متوجه نمیشی توکل کردم به خدا و رو تخت دراز کشیدم دکتر بیهوشی اومد و کارش رو شروع کرد سوزن بیحسی رو زد تو کمرم یه کوچولو تکون خوردم .. دکتر بیهوشیی گفت مایه نخاعی نیومد دوباره باید بیحسی بزنم... این دفعه ده سانت بالاتر زد وبهم گفت چندتا نفس عمیق بکشم  بعد از چند دقیقه ای ازم سوال کردن که پاهات سنگین شده گرم شده گفتم بله ولی کمی احساس کردم که هنوز بیحس نشدم و میتونم انگشتام رو تکون بدم ولی پام رو نمیتونستم بلند کنم تلاشمو میکردم تا با استفاده از چراغ هایی که رو سقف بود انعکاس تنم رو ببینم و بدونم دارن چه میکنند که نشد  پرستار اومد پرده ای کشید جلوی صورتم و کارشون رو شروع کردن.

سرمای بتادین رو حس کردم همچنین بریدن شکمم رو باتیغ!!! چون قبل از عمل خیلی تحقیق کرده بودم و حتی عمل سزارین رو قبلا دیده بودم لحظه به لحظه همه کارهای جراحی جلوی چشمم بود و ترس عجیبی بهم دست داد کمی که گذشت گفتم نمیتونم درست نفس بکشم که ماسک اکسیژن رو گذاشتند رو صورتم کل مدتی رو که اونا مشغول بودن من فقط وفقط برای سلامتی پسرم دعا میکردم واز خدا میخاستم دامن تمام کسایی رو که در ارزوی بچه دارشدن هستند سبزکنه .

درست میشنیدممممممممم صدای گریه تو بود ... بله آرتین به دنیا اومد صدای گریه پسرم کل فضارو پرکرده بود بهترین سمفونی بود که تا بحال شنیده بودم گریه امونم نداد حق حق میزدم و خداروشکر میکردم بخاطر ورود فرشته من ،بعد از پاک کردن آرتین اوردنش پیشم صورت داغش رو چسبوندن به صورتم باورنکردنی بود آرتین به طرز عجیبی اروم شد خیلی گرم و تر بود با موهایی که به علت اغشته شدن به مایع امونیوم فرشده بود بوی خوبی میداد اصلا نمیتونستم ازش جدابشم وای که چقدر مادرشدن حس خوبیه خدایا هزار مرتبه شکر. تورو گرفتن و من به خواب عجیبی فرو رفتمممممممممممممممم... وقتی به هوش اومدم توی ریکاوری بودم...

وقتی منو میخواستن ببرن تو اتاق مامانمو دیدم و بعد هم مادر جون احوال تورو پرسیدم که پسرمو دیدین...

 

بابا اومد و از اون تو رو پرسیدم گفتم بچمون خوشگله اونم با بغض گفت آره . آخه بیمارستان اجازه نمیده باباها بیان... ولی بابا بخاطر اینکه پزشک بود اومده بود و تو رو دیده بود...

البته دل تو دلش نبود. از ظاهرش مشخص بود... ولی همین که اومد ودست منو گرفت تمام خستگی هام از تنم در اومد  :)

ساعت 10 بود که منو اوردن تو اتاقم مات و مبهوت بودم حتی میترسیدم بغلت کنم کوچولوی نازم بودی و من باورم نمی شد مال منی و هنوز فکر می کردم خوابم بغلم که دادنت از شوق گریه کردم پسرم با وزن 3450 گرم  و 49سانت قد ساعت 9 صبح روز پنجشنبه 19مرداد سال 1391 بدنیا اومدی. تولدت مبارک عزیزم...

 


یکی از به یاد موندنی ترین و لذت بخش ترین روزهای عمرم بود اون رووووووووووووز

ارتنین

امروز یک ماه از اون روز میگذره و من هنوز باورم نشده که تو اووووووومدی و مال خود خودمی...

1391/06/19

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

متین من
13 اردیبهشت 92 16:07
عزیزم این پستت روکامل خوندم دقیقا مثل من بودی منم بیحس شدم دوبار بعددیدم نمیتونم نفس بکشم اکسیزن گذاشتن واسم خلاصه تقریبا روز زایمان مون مثل هم بوده راستی یک کلمه تایپی اشتباه نوشته بودی گفتم که درسش کنی واسه منم از این اشتباها خیلی پیش میاد


مممنون از تذکرتون دوس جون حتما درستش میکنممممم